نوع مطلب :شعر ،
نوشته شده توسط:رضا سلیمانی
یك شعر بسیار بسیار زیبا از دوست عزیزم علی اكبر یاغی تبار.

جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد
شیطانخبر نداشت، بشر اختراع شد
« هابیل » ها مزاحم « قابیل » میشدند
افسانه ی « حقوق بشر » اختراع شد
مـردم خیال فخر فروشی نداشتند
شیـئی شبـیه سكه ی زر اختراع شد
فكر جنایت از سر آدم نمیگذشت
تا اینكه تیغ و تیر و سپر اختراع شد
با خواهش جماعـت علاف اهل دل
چیزی به نام شعر و هنر اختراع شد
اینگونه شد كه مخترع از خیر ما گذشت
اینگونه شد كه حضرت « شر » اختراع شد
دنیا به كام بود و … حقیقت؟! مورخان !
ما را خبر كنید؛ اگر اختراع شد

نوع مطلب :داستان کوتاه ،
نوشته شده توسط:رضا سلیمانی
خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با یك هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی میكند. كاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.
او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث
كنجكاوی بیشتر او می شد. مسعود
كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من میدانم كه شما چه فكری می كنید ، اما
من به شما اطمینان می دهم كه من و Vikki فقط
هم اتاقی هستیم
. "
حدود یك هفته بعد ، Vikki
پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی كه مادرت از اینجا رفته
، قندان نقره ای من گم شده ، تو فكر نمی كنی كه او قندان را برداشته باشد ؟ " "خب، من شك دارم ،
اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد."
او در ایمیل خود نوشت : مادر عزیزم، من نمی گم كه
شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم كه شما آن را برنداشتید . اما
در هر صورت واقعیت این است كه قندان از وقتی كه شما به تهران برگشتید گم شده. "با عشق، مسعود
روز بعد، مسعود یك ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود : پسر عزیزم، من نمی گم تو
با
Vikki رابطه داری ! ، و در ضمن نمی گم كه تو
باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است كه اگر او در تختخواب خودش می
خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا كرده بود. با عشق، مامان
نوع مطلب :شعر ،
نوشته شده توسط:رضا سلیمانی
یك شعر از خلیل جوادی
آیینه سر بدزد که کورند سنگها
فرسنگها ز عاطفه دورند سنگها
تـا آبها دوبـاره بیفتند از آسیاب
این روزها چقدر صبورند سنگها
آیینه چون شکست،به تکثیر می رسد
بیهـــوده در تـدارک گـــــورند سنــگهــا
باید قدم گذاشت ولیکن به احتیاط
کـز دیـر بــــاز سّد عبــورند سنگها
این است حرف تیشه ی آتش زبان که گفت
مثـــل همـیشه تـــــــــــــابع زورنــد سنگها
از سنگ جز سقـوط تـوقّع نمی رود
در قلّه بسکه مست غرورند سنگها

نوع مطلب :شعر ،
نوشته شده توسط:رضا سلیمانی
یك شعر طنز از عباس حسین نژاد.
احساس یك گراز به من دست میدهد
وقتی كه حرص و آز به من دست میدهد
این بیشعور كیست كه اینگونه آمدهاست
با افتخار و ناز به من دست میدهد؟
هر كار می كنم كه مرا ولكند، كنه
بدتر دو باره باز به من دست میدهد
مانند دایناسور وحشی گوشتخوار
احساس انقراض به من دست میدهد
یك حالت تنفر و بیحالی و ركود
از سیدی مجاز به من دست میدهد
وقتی كه نیست هیچكسی در كنار من
یك خواست یك نیاز به من دست میدهد
در بین دستها و لب و بازوان تو
حسی شبیه گاز به من دست میدهد
یك دست جام چایی و یك دست نعلبكی

مادر شوهر زرنگ (چه هوشی...!) سه شنبه 1388/04/30
سنگها یکشنبه 1388/04/28
چند تصویر زیبا و قشنگ دوشنبه 1388/04/8
یك حالت تنفر و بیحالی و ركود از سیدی مجاز به من دست میدهد پنجشنبه 1388/03/28
شخص شخیص پنجشنبه 1388/03/28
صدایت بر گلوی دار، حلق آویز بادا عشق پنجشنبه 1388/03/28
بس است هرچه زمین از من و تو بار كشید چهارشنبه 1388/03/27
ای چراغ مطمئن چهارشنبه 1388/03/27
لحن شكنجه های شما مهربان شده است چهارشنبه 1388/03/27
لیست آخرین پستها
تبلیغات








